دورافتاده از خود

نیمه پر

سه شنبه, ۳ خرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۰۱ ق.ظ
پرت شدن رو حس میکنی و با خودت فکر میکنی...
هیچ کاری نتونستی بکنی، پس قوطی نیمه پر نوشابه رو پرت میکنی سمت سطل زباله تا لااقل دم آخری یه کاری کرده باشی.
  • آریامهر

اشک‌هایم کو؟

يكشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۲۶ ق.ظ
قبلا اختیار اشک‌ها را داشتم. می آمدند و می رفتند. اجازه‌شان دستم بود. اما الآن، دیگر فرقی نمی‌کند اجازه داشته باشند یا نه! مدتهاست که رفته اند و من خبری از آنها ندارم.
  • آریامهر

هیچ چیزی به عنوانِ عنوان، به ذهنم نمی‌رسد...

جمعه, ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۲:۵۱ ق.ظ
صدای بارون از پنجره ای که از دیشب باز مونده تو رو بیدار میکنه. با چشم هایی که به سختی باز میشن گوشیتو پیدا میکنی و ساعت رو نگاه می‌کنی، هنوز از فرط خواب چشمات تار می‌بینند، چند بار پشت سر هم پلک میزنی و شاید هم چشماتو بمالی. میتونی ساعت رو ببینی؛ حدودا شش صبح. بیرون رو نگاه می‌کنی، از شدت زیبایی که داری می‌بینی خواب از سرت می‌پره. بلند میشی و صبحانه‌ات رو کنار میز کنار پنجره آماده میکنی. نگاهتو از منظره پشت پنجره بر نمی‌داری و سعی می‌کنی هوای تازه رو هرچه بیشتر تنفس کنی. و ای کاش همین جا همه چیز تموم می‌شد...
دلت می‌خواد که فقط صبحانه‌ات رو تموم کنی ولی ای کاش این تنها کاری بود که قراره انجام بدی. به این فکر می‌کنی که کجای زندگی خودت ایستادی؟ و کجا بودی و کجا قراره که بری؟ به این فکر می‌کنی که همه کارهایی که تا الان انجام دادی بیهوده بوده یا نه؟ به این فکر می‌کنی که آیا تا الان کاری انجام دادی که درست بوده باشه؟ به این فکر می‌کنی که چقدر از خودت رو الان همراهت داری؟ به این فکر می‌کنی که اصلا این راهی که اومدی رو درست اومدی؟
"نگاهت رو از منظره پشت پنجره بر نمی‌داری و سعی می‌کنی هوای تازه رو تنفس کنی..."
به این فکر می‌کنی تا این لحظه از زندگیت چقدر تونستی از خودت و ارزشهایی که داشتی مواظبت کنی؟ چقدر تونستی از خودت مواظبت کنی؟ چقدر تونستی از روحت مواظبت کنی؟ به این فکر میکنی که تا این لحظه اصلا تونستی دوستی پیدا کنی که واقعی باشه؟ اصلا چقدر خودت تونستی برای خودت واقعی باشی؟
"نگاهت رو از منظره پشت پنجره بر نمی‌داری و سعی می‌کنی هوای تازه رو تنفس کنی..."
به این فکر می‌کنی چیشد که این همه اتفاق دومینو وار افتاده و تو الان توی افکار خودت اینطوری غرقی؟! به این فکر میکنی که چرا نتونستی وقتی که باید، جلوی چیزی رو که نباید بگیری تا الان، اینجا نشینی و به چیزهایی که نشاید فکر کنی؟! 
"نگاهت رو از منظره پشت پنجره بر نمی‌داری و سعی می‌کنی هوای تازه رو تنفس کنی..."
پر هستی از افکاری که هیچ جوابی براشون نداری.
"نگاهت رو از منظره پشت پنجره بر نمی‌...
یه صدای ضعیفی هر لحظه قوی تر می‌شه و گرمی یه دست رو روی شونت حس می‌کنی. سرت رو برمی‌گردونی؛ دوستت رو می‌بینی که برای بار چندم داره صدات می‌کنه. به ساعت نگاه می‌کنی از هفت و نیم گذشته. بدون هیچ حرفی بلند می‌شی، صورتتو می‌شوری و لباستو می‌پوشی و از خوابگاه بیرون می‌زنی و به سمت کلاست حرکت می‌کنی.
  • آریامهر

بازی

شنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۷:۳۲ ب.ظ
برای بعضی از ما، سالهاست که درحال بازی کردن هستیم و انگار سخت تر از تحمل خستگی ناشی از تداوم بازی، بیرون آمدن از آن باشد. انگار هیج کاری یرای ما سخت تر از تغییر تفکرمان نیست.
  • آریامهر

رویاها و واقعیت‌ها

سه شنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۱۹ ق.ظ
خیلی خوشحال بودم، ولی کم کم واقعیت ها جای رویاها رو گرفت...
  • آریامهر

معلق

دوشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۴۵ ق.ظ
یه حس عجیبی.
از وقتی بچه بودم تا همین لحظه همیشه مسافرت توی شب رو بیشتر دوست داشتم. بچگی میخواستم بقیه راننده باشند و من لذت ببرم و الان میخوام خودم راننده باشم و از زیبایی و آرامش شب لذت ببرم. دلم نمیخواست هیچ وقت شب و رانندگی توی جاده ها تموم بشه.
یه حس عجیبی؛ شبیه به معلق بودن بین تاریکی.
  • آریامهر

کنار میای

يكشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۲۹ ب.ظ
از یه زمانی به بعد، یه کارهایی رو انجام میدی که قلبا دوستشون نداری ولی خب انجامشون میدی و به اصطلاح با عذاب وجدانشون کنار میای. انگار بی حس شدی. دیگه نمیدونی چکار کنی... انگار تو یه منجلاب فرو رفتی و هیچ راه فراری نداری و هرلحظه داری بیشتر فرو میری. فقط همین. کنار میای.
شاید میتونستی کاری بکنی، شاید الان بتونی کاری بکنی، شاید، شاید، شاید و شاید و شاید.. . ولی خب اتفاقی نمیفته و بازهم تو کنار میای. مگر اینکه روزی بخوای که همه چیز رو کاملا عوض کنی.
  • آریامهر

سریع تر از آنچه فکر می‌کنیم

پنجشنبه, ۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۷:۵۲ ب.ظ
امروز روی صندلی نشستی و داری به این فکر میکنی که هیچ وقت توی زندگیت بدتر از این نبوده.
فردا صبح باز روی همون صندلی داری به کارهایی که شده یا کارهایی که کردی فکر میکنی و آرزو میکنی: ای کاش دیروز برگرده.
  • آریامهر

نقطه شروع

چهارشنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۱:۰۴ ق.ظ
این پست وقتی آپلود میشه که اولین ساعتهای چهارشنبه است ولی خب من از آخرین ساعتهای روز سه شنبه داشتم به این فکر میکردم که امشب قراره چه چیزی از امروز و یا اتفاقات گذشته رو بنویسم؟ (طوری حرف میزنم که انگار هر شب دو ماه گذشته رو مرتب پست آپلود میکردم :))) )چیزی به ذهنم نمی رسید. همینطوری داشتم بین پستهای قدیمی میگشتم که اتفاقی به این پست رسیدم. و خیلی من رو به فکر فرو برد. این جمله چقدر درسته؟ اصلا معنی داره یا فقط یه چند کلمه است که صرفا پشت سر هم افتادن؟! نمیدونم. حقیقتا که نمیدونم. خیلی وقت‌ها اتفاقاتی افتادن که باعث شده فکر کنم این تکرار و شروع از نقطه اول چیزی نباشه که اتفاقی باشه. این شاید، موهبتی هست که خدا به ما بنده ها میده تا بتونیم از نو شروع کنیم. تازه و درست. منظم و صحیح. اینکه یه فرصت دیگه پیدا کنی یه چیزه و اینکه دقیقا این فرصت رو توی همون نقطه ای که خواستی شروع بکنی و اشتباه رفتی، پیدا بکنی، یه چیز دیگه. 
باز هم با خودم تکرار میکنم که نمیدونم. شاید همه اینها، سخت گیری های بیش از حد هستند و اتفاقی. و شاید اصلا این حرفها معنی خاصی نداشته باشند... .

پ.ن اول: شما هم همینطور فکر میکنید؟
  • آریامهر

مسیر تکراری

دوشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۴۵ ب.ظ
امروز دنبال چیز خاصی میگشتم و اتفاقا یه چیز دیگه رو پیدا کردم. احساس کردم که هدف ممکنه از همون اول همین بوده باشه. قبلا هم نوشته بودم، ولی احساس میکنم این مطلب هر چند وقت یکبار باید برای همه ما تکرار بشه تا یادمون نره که چقدر اهمیت داره. مسیر زندگی ما صرفا قرار نیست یک خط راست باشه و ما مدام به جلو حرکت کنیم. هیچ وقت نبوده. زندگی هیچ کسی نبوده. لااقل از نظر من. همیشه قرار نیست مستقیم بریم جلو و بدونیم قراره چه کاری انجام بدیم، خیلی وقت‌ها بی هدف فقط به مسیر ادامه میدیم یا حتی دور خودمون می چرخیم، ولی نهایتا بین این همه سردگمی چیزی رو که دنبالشیم پیدا میکنیم. این چیزی بود که امروز موقع گشتن دنبال اون چیز خاص و پیدا کردن یه چیز دیگه به جاش فهمیدم و فکر کردم که میتونم به خیلی از اتفاق های زندگی تعمیمش بدم. اینجا نکته اساسی تسلیم نشدنه. همونطوری هم که قبلا گفتم؛ جلو رفتن فقط قدم برداشتن نیست. حرکت توی یک مسیر تکراری همیشه بد نیست. فقط مسئله اینجاست که باید حواسمون باشه زیاد از حد هم خودمون رو غرق در دور زدن نکنیم :)
پ.ن اول: بعد از مدتها سلام :))
  • آریامهر